آیت الله کوهستانی میفرمودند:
خدا یک علی(ع) داشت الحمدلله آن هم امامِ ما شد.
میدونستید یکی از مهمترین و اثرگذارترین راههای رفع غم، صدا زدن و اصطلاحا ناد علی هست؟
اومده که:
نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب...وَ یُضِلل اللهُ لی اَدعُوکَ کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ
بخوان علی را که مظهر صفات عجایب است... و برای رفع هر ناراحتی تو را می خوانم.
و نکته هم اینجاست که اومده «کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ» یعنی هر ناراحتی و غمی
شکر خدا که علی ع رو داریم :)
پ.ن:
منتظر روزیم که بیای بالا سرم و بهم بگی:
انا علی الذی کُنتَ تُحِبُه
اون علی که سنگشو به سینه میزدی، منم
پ.ن:
برای شنیدن موسیقی و مدیحهسراییهای مربوط به امام علی ع مون، میتونید به کانال زیر مراجعه کنید
فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی هست که توسط ❤سید حسن نصرالله❤ خونده شده
فیلمش جاهای دیگه هم هست ولی ترجمه و زیرنویسش رو خودم انجام دادم
اون حرفی که زده بودم، فکر کنم ببینم که جدول برنامهریزی خودم رو اینجا با شما به اشتراک بگذارم، به این نتیجه رسیدم که تصویرِ جدولِ خودم رو نگذارم ولی فایل خامِ جدول رو بگذارم شاید بدرد کسی خورد.
حدثنا أبی رضی الله عنه قال حدثنا سعد بن عبد الله عن یعقوب بن یزید عن محمد بن أبی عمیر عن غیر واحد عن أبی عبد الله ع قال السبت لنا و الأحد لشیعتنا و الإثنین لأعدائنا و الثلاثاء لبنی أمیة و الأربعاء یوم شرب الدواء و الخمیس تقضى فیه الحوائج و الجمعة للتنظف و التطیب و هو عید المسلمین و هو أفضل من الفطر و الأضحى و یوم الغدیر أفضل الأعیاد و هو ثامن عشر من ذی الحجة و کان یوم الجمعة و یخرج قائمنا أهل البیت یوم الجمعة و یقوم القیامة یوم الجمعة و ما من عمل یوم الجمعة أفضل من الصلاة على محمد و آله. (شیخ صدوق، الخصال، احمد فهری، انتشارات علمیه اسلامیه، ج۲،ص۳۹۴، باب، ما جاء فی یوم السبت …ح۱۰۱).
حدیث بالا در خصوص برنامهریزی یک هفته هست که امام صادق ع فرمودند:
شنبه برای ما (ائمه)
یکشنبه برای شیعیان ما
دوشنبه برای دشمنشناسی
سهشنبه برای بنیامیه شناسی
چهارشنبه وقت نوشیدن دارو
پنجشنبه وقتی است که حاجتها برآورده میشود
جمعه برای پاکیزه شدن و عطر زدن و آن عید مسلمانان است بهترین عیدها روز غدیر است که هیجدهم ماه ذى الحجه بوده [و اولین عید غدیر] با جمعه مصادف بود و قائم ما جمعه ظهور میکند و رستاخیز در جمعه بپا خواهد شد و هیچ کارى در جمعه بهتر از درود فرستادن بر محمد و آل او نیست.
فایلها:
رضای حاضر در جلسات بیزینسی با رضای بقیه جاها یه سری فرق اساسی داره، مثلا امروز در یک جلسه ۷۰ دقیقهای من کلا ۱۵ دقیقه حرف زدم و خیلی غیر فنی شروع کردم در مورد اینکه یه سامانهای داره چیکار میکنه و این بیزینس حول چی سوار شده، صحبت میکردم (معماری این شرکتی که این سرویس رو بالا آورده با من هست)
اون طرف دو نفر بودند که اولی مدیر فاوای اون مجموعه بود و دومی مدیر HSE اون جا که بعدا با دعوت مدیر فاوا اومد تو جلسه؛ جلسه ما با مدیر فاوا بود و من از اول تارگت کرده بودم که از مدیر HSE پروژه بگیرم!
تو توضیحات و این داستانهایی که دادم آخر سری مدیر HSE برگشت گفت که یعنی در واقع شما مرده شور هستید و شاخص رو بهتون بدیم شما ماشین ترین میکنید؟
اون بنده خدایی که پیشم بود (حسین.م) و مدیر فاوا (به جز این دو تا ۲ نفر از بچههای تیم فنی هم بودند) داشتند میگفتند نه و این حرفها که من برگشتم گفتم بله دقیقا ما با میکروسرویسها مرده شوری هم میکنیم و مردهشور هم هستیم
حسین چشماش گرد که رضا داره چی میگه
ادامه دادم و یه چندتا ایدهی اون حوزهی کاریش رو گفتم و چشمهای اون مدیره حالا گرد شده بود که دقیقا این همه مدت کجا بودید تا مشکلات ما رو حل کنید؟ بیایید قرارداد ببندیم
خلاصه که شاید من یک ربع کلا تو جلسه حرف بزنم ولی حاصلش میشه ۳ تا قرارداد پروژه و یک دسترسی بشدت خفن که میتونه مهمترین مشکل اون تیم رو کامل حل کنه
پ.ن:
اگر حس میکنید در مواقع خاص مرده شور مشتری نیستید و بهتون برخورده، وارد فضای بیزینس نشید!
پ.ن ۲: شاید بپرسید مبلغ قرارداد و ابعاد اون مجموعه چقدر بوده که من حاضر شدم تیم و سرویس رو مرده شور خطاب کنم, قرارداد رو فعلا نبستیم و گذاشتیم برای بعد اما ابعاد اون مجموعه رو بخوام بگم، چند روز پیش یه قرارداد با مبلغ ۱۷ میلیارد دلار با یه جایی بستند
پ.ن۳:
من بعد جلسه زنگ زدم عذرخواهی خودم رو به حسین و تیم فنی ابلاغ کردم
منم همینطور ابوعلی،
منم همینطور...
💔🖤
پ.ن:
خستگی و خالی کردن اینطوری هست دوستان
همه کاری که باید انجام میدادی و در توانت بود رو انجام دادی و آخر سر هم اینطوری باید باشی
(ابوعلی سر تیم حفاظت سید حسن بودند که از همون اوایل تا الان این مسئولیت را داشتند و آخر سر هم مسئولیت حفاظت از تابوت سید رو به ایشون دادند؛ چرا شهید نشد؟ چون در جلسات ایشون حضور نداشتند و مسئولیت حفاظت در خارج از جلسات بر عهده ایشون بود)
این روزها نزدیک تولدم اینطوری خالی کردم؛ خوبمها ولی اگه بغلم کنند گریه میکنم
حتی این عکس حاج حسین خرازی هم منو میتونه خوب توصیف کنه
ولی من امید داشتم که امروز سید خودش بیاد و سخنرانی کنه 💔🖤
پ.ن:
ما به شهیدمان نمیگوییم خداحافظ بلکه میگوییم به امید دیدار...
شب چرا میکشد مرا
تو نشسته ای کجای ماجرا
من چنان گریه میکنم
که خدا بغل کند مگر مرا
پ.ن 1:
شب را به «احضار ارواح الگوریتمی» بپردازیم!
پ.ن 2:
یک مسلسل با تیر بینهایت بهم بدین یه روزه کشور رو درست میکنم
پ.ن 3:
چهار تا چیز دانش بنیان زدم که اصلا در حد احضار ارواح هست؛ یکیش فعلا رونمایی نمیشه؛ اون یکی هنوز با داده واقعی تست نشده؛ اون دو تای دیگه هم بدک نیست؛ حالا هر کدوم کامل ریلیز شد، خبر میدم
چند روز پیش یک پیامی داشتم مبنی بر اینکه یک نشست نخبگانی قرار هست با شهردار تهران برگزار بشه و اگر میخواهید شرکت کنید، نام نویسی کنید؛ باورتون میشه یا نه، صرفا حضورم برای گرفتن عکس برای پروفایلم توسط سرویس های خبری بود و این وسط گفتم که این رو شرکت میکنم و پول این شرکت در جلسه رو هم از مجموعه هایی که باهاشون در ارتباط هستم، میگیرم؛ به احمد و یکی دیگه پیام دادم حاجی من دارم میرم اگر میخواهید چیزی رو ارائه بدم و براتون پروژه کنم، زودتر بهم خبر بدید!
بعد از این مسائل و داستانها، اومدم با یکی شون تفاهم کردم که موضوع رو بده و من فاکتور حضور در جلسه رو از اون بنده خدا بگیرم :)
دعوتنامه اختصاصی
فرهیخته گرامی
ثبت نام شما برای حضور در نشست گفتگوی نخبگان با شهردار تهران تائید گردید.
از اول جلسه یکی در میون افراد نخبه مملکت، ایده میداند «کوفت» + «هوش مصنوعی»
حالا من این وسط که هم مدل زبانی و هم تصویر و هم ده ها مورد از این مدل های هوش رو به صورت عمومی و اختصاصی فاین تیون کردم و یا ساختم و یا با سازمان هایی که باهاشون قرارداد داشتیم، پرزنت کردم، این وسط علامت تعجب بالا سرم ظاهر شد که این چرت و پرت ها نه هوش هست و نه هوشمندانه طراحی شدند یه طوری یعنی هوش مصنوعی جای الکترونیک رو گرفته؛ هر جا قبلا میگفتند راه حل الکترونیکی داره، الان میگند با هوش مصنوعی حلش میکنیم
پ.ن 1:
غرض از حضور که عکس بود، انجام شد و تصاویر در سطح نت موجود است؛ دلیلی نمیبینم عکسها رو اینجا بذارم!
پ.ن 2:
چرا از صحبت های زاکانی انتقادی نکردم؟
چون که اولا بهمون شام داد و ثانیا یک پک هدیه شامل دو قلم کالا بهمون داد که خب اقلام ارزشمندی بود و حق سکوت خودم رو دریافت کردم :)
آیا هر کی به من از این پک هدیه ها بده، به عنوان حق سکوت محسوبش میکنم و ازش انتقاد نمیکنم؟ باید بگم خیر
نان را اگر به قیمت دین و شرف دهند
خون جگر که هست... بگو نان نخواستیم
پ.ن 3:
یک متنی قرار هست بنویسم و منتشر کنم که به سبب نوشتن یکی از پروپوزال های طراحی و تحلیل سیستمی برام پیش اومده که حدودا در مورد این هست که چه طراحیای، طراجی اسلامی با چاشنی امداد الهی خواهد بود؛ یه جورایی میخوام توضیح بدم که طراحی یک انسان متأله هست که یک طرح درست از نظر چارچوب خدامحورانه رو میسازه یا نیاز هست یک بخشی رو به عنوان قراردادن پازل خدا در طرح، قرار بدیم؛ نتیجه گیری فعلا نداره ولی هر دو بخش رو تا حدودی با آیات و روایات، باز کردم؛ احتمالا بدرد خیلیها خواهد خورد؛ شاید در سایت شرکت منتشر کنم و اگر در اونجا منتشر کردم، خبرش رو اینجا خواهم گذاشت
پ.ن 4:
خیلیها تابستون رو از حافظهشون پاک کردند، برای همین از سوز زمستون شاکی هستند؛ برای ماهایی که زجر تابستون رو توی قلبمون نگه داشتیم، هر چی سردتر و تاریکتر، بهتر
(من فقط از فصلها، حرف نزدم)
وقتهایی که با قهوه روزه مستحبیم رو باز میکنم حس خیانت به ایرانی اسلامی بودن خودم دارم
این حس رو چند شب پیش که تو ماشین حامد زمانی پلی کرده بودم و داشتم رانندگی میکردم هم دارم
پ.ن 1:
البته قهوه اصلش مال خودمونه. ایران صفوی و عثمانی.
منتها چای اصلش مال انگلیس جهان خواره
پ.ن 2:
روی قبرم بنویسید:
فکان الدنیا لم تکن و کان الاخره لم تزل
آرامگاه کسی که بر حسین(ع) میگریست
از دیروز یه جایی مشغول به کار شدم که عنوان شغلی ش تقریبا همه توصیفاتِ شغلیِ بقیه از من، مدیر محصول، تو این دو سه سال اخیر بود ولی از اونجایی که عنوان شغلی من تو شرکت های مختلف معمولا طراح و تحلیلگر سیستم ها و روش ها و تحلیل گر کسب و کار بود، توی رزومه من با این عنوان چیزی نبود ولی کاری که باید اینجا انجام بدهم هم تقریبا مدل کارهایی که تو این 7 سالِ کاریم انجام دادم هست؛ حالا چرا من باهاش حال نمیکنم، چون اولا سنم برای شروع یک مسیر شغلی جدید زیادی بالا هست و حس پیر بودن برای یادگیری اصطلاحات این بچه های نسل جدید دارم، ثانیا از روی اجبار این مسیر رو رفتم چون درآمدش بیشتر بود و نه از روی مهارت یا علاقه، ثالثا با یکی از بچه های هم ورودی کارشناسی تو صنایع امیرکبیر همکار شدم که تو کل این 9 سال، در مجموع من با مرتضی 9 تا جمله به اندازه یک ربع ساعت، حرف نزدم و صفحه چت من و این بنده خدا کلا خالی هست.
چه میشه کرد، شاید بخشی از بزرگ شدن، همین تن دادن به این اجبارها باشه، بعضی وقت ها حس میکنم باید میرفتم و معلم میشدم که تایم های بعدازظهرم و تابستونم خالی باشه و در کنارش بتونم اون مسیرهای شغلی که دوست دارم رو با حفظ حداقل های درآمدی، ادامه بدم ولی باز در لحظه ی اکشن، میمونم و نمیرم سمتش؛ تو دو تا شرکت دیگه ای که به جز اینجا هستم، تازه داشتم به جاهاش لذت بخش ماجرا نزدیک میشدم؛ تو شرکت اولی که حدودا 7 سالی هست باهاشون در ارتباط هستم، بالاخره یک لاین هوش مصنوعی و Generative AI راه انداخته بودم و یه مدل تولید تصویر رو بالا آوردم و همچنین اون بخش آکادمی را استارتش رو زده بودم که تجاری ش کنم؛ تو شرکت دومی، تو این حدود 14 ماه محصول رو از هیچی به مرحله آماده تست و ارزیابی رسوندم و الان جایی بود که قرار بود بشینم یه گوشه و جشن تست اولیه رو بگیرم و به همه اون هایی که میگفتند نمیشه محصول سخت افزاری رو مدیریت نرم افزاری کرد، نیشخند بزنم
خیر باشه ان شاءالله