میلاد امام هادی ع و سال خمسی‌م :: شهر زیتونی

شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

اینجا زیتون می نویسه از همه جا از همه چی

بایگانی

قالب وبلاگ


قالب وبلاگ | ابزار صلوات شمار

میلاد امام هادی ع و سال خمسی‌م

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۴۵ ق.ظ


اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا الحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ مُحَمَّدٍ اَیُّهَا الهادیِ النِّقِیُّ✨🌹


میلاد امام هادی ع مبارک‌تون باشه

از قشنگ‌ترین دعاهایی که از نظر من در مورد ائمه وجود داره زیارت جامعه‌ی کبیره هست که یادگیری از امام هادی ع نقل شده

اگه وقت دارید یه دور با دقت و با ترجمه بخونید که دقیقا امامان چه جایگاهی دارند

پارسال به تاریخ قمری همین موقع‌ها بود که اولین حقوقم رو گرفتم فلذا سال خمسی من تولد امام هادی ع میشه

امسال حقوق اینجانب بعد از ۲ماه و نیم کار تو این مجموعه‌ی بزرگ انقلابی! واریز نشده به چنتا دلیل این‌که من نیروی پروژه‌ای هستم و معاون مالی این مجموعه تازه عوضش شده و مبلغ قرارداد پروژه‌ی من واسه ۳ماه ظاهرا از حقوق ثابت نیروهای اینجا بیشتره

و یک پنجم ته مونده‌ی حسابم از پارسال تا الان همون مبلغ بالا شده

البته من دوتا حساب دارم که یکی‌ش حساب حقوقی‌م هست و اون یکی همه‌ی مبالغ غیر حقوقی‌م هست که توش پول هست


پ.ن۱:

تو این مورد خاص استثنائا ربطی به حسن روحانی نداره و بیشتر به معاون مالی این مجموعه ربط داره


پ.ن۲:

یه سری توضیحات در مورد بازارهای مالی و احادیثی که تو این مورد وجود داره و حدیث امام علی ع که نقل به مضمون میگن که کارمند نباشید وجود داره و اینکه چرا من با وجود اینکه این موارد رو می‌دونم رفتم پروژه‌ای دارم کار می‌کنم که اگه فرصت کردم بعدا میگم


پ.ن۳:

یکی از دوستان توصیه می‌کرد

هیچوقت تو پینت بال وقتی گلوله‌هاتون تموم شد با قنداق تفنگ نزنید تو صورت حریف.

از کلانتری میان میبرنتون


پ.ن۴:

چند پست پیش گفته بودم که با همکاران پدرجان قراره بیام مشهد، مامان جان بشدت تاکید داره که این مسئله که من کارم به دارالشفای امام رضا ع کشید به خاطر چشم زده شدن توسط همسر یکی از همکاران (که اوشون هم مثله مامانم معلم هستن) اتفاق افتاده

چون که اوشون دو تا پسر تقریبا همسن من داره و اونا بر خلاف من که بشدت مامانی هستم بیشتر سمت باباشون میرن

من تقریبا همیشه دست در دست، همراه مامان همه‌جا میریم و انگاری این مسئله خارشده رفته تو چشم بعضیا که چرا من وقتی بزرگ شدم هنوز رابطه‌م با مامان خیلی قویه ولی پسرهای اونا این جوری نیستن

این طوری شد که من بدون هیچ پیش زمینه‌ای یهو بعد از یه نصفه روز کارم به دارالشفا کشیده شد


پ.ن۵:

اسم سرخ‌پوستی من" پسر خودشیفته مامان بسیار اثرپذیر نسبت به چشم زخم" هست!

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.