سلام
بهم خبر دادند که مادربزرگم (عزیز) دیگه پیش ما نیست.
اگر میشه براشون فاتحه بخونید.
و منت بذارید و اگر میتونید نماز هم براشون بخونید:
کلثوم فرزند محمدجان
اَحْضِــنوا بَعْض
یکدیگر را بغل کنید...
پ.ن 0:
ولادت امام حسن عسکری (ع) و عیدمون مبارک باشه :)
پ.ن 1:
محسن چاووشی - جهان فاسد مردم
تو را ببوس که لبهایت
هنوز طعم عسل دارد
تو را بخواه که آغوشت
هنوز میل بغل دارد...
پ.ن 2:
تا حواس همه شهر به برف است بیا
گرم کن این بغل سرد زمستانی را...
سیداحمد حسینیان
[این پستِ موقت، صرفا برای نشون دادنِ حرف گوشکن بودنِ من و تبعیت از دستورِ یک مادر (و نه ترس از بازخوردِ خشن)، نوشته شده و هیچ محتوای مهم دیگری ندارد.]
پ.ن:
در مورد اون تیکهی داخل پرانتز بگم که:
بیحس شدگان را چه غم از خنجرِ بعدی!
پ.ن:
راستی از اون شبی که میگفتید غمها تموم نمیشند چه خبر؟!
دیدید اون شب هم صبح شد و شبهای بعد هم اومد!
کلا همین هست، همهی شبها تموم میشه
البته اینکه حالِ آدم خوب بشه یا نشه
بحثش یه چیز دیگه هست ولی
شبها در هر حال
تموم میشند
:)
پ.ن:
شبایی که من این زخمارو میشمردم کجا بودی؟!
...
هنوزم اون شبای گریهی مستی رو یادم هست
کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست
[ آهنگ کجا بودی - محسن چاووشی]
پ.ن:
اگر حرفی سخنی چیزی تو دلتون مونده و فکر میکنید که نیاز هست من بدونم و در مورد من بوده، بهم ولو شده به صورت ناشناس، اطلاع بدید!
حداقل در مورد بازخوردِ من، نترسید، فکر کنم تا الان معلوم شده باشه که پسرِ بدی نیستم؛ تهش همهمون میمیریم و این حرفها تو دلمون میمونه!
پ.ن:
ایشون، خانم «فاطمه حمود» هستند و توی لبنان زندگی میکنند.
آهنگ اول
الله معک نحنا معک| علی العطار
که قبلا توی پست «تولد سید حسن نصرالله» در مورد نوشتم و میتونید مراجعه کنید.
آهنگ دوم
«امشب در سر شوری دارم»
غوغای ستارگان | محمد اصفهانی
که احتمالا بارها شنیدیم، هست.
حج از حجاز عازم دشت بلا شده است
حاجیّ عشق راهی کرب و بلا شده است...
پ.ن:
...وَ لاتَجْعَلْنى عِظَهً لِمَنِ اتَّعَظَ...
فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻣﮋﺩﻩ ﺭﺳﺎﻥ ﺁﻣﺪ ، ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻭ ﺍﻓﻜﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻴﻨﺎ ﺷﺪ ، ﮔﻔﺖ : ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺣﻘﺎﻳﻘﻲ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻰ ﺩﺍﻧﻴﺪ ؟یوسف(٩٦)
گفت بوی یوسفم رو حس میکنم اگر مرا دیوانه نپندارید.
گفتند دیوانه شده, کور شدن بسش نبود؛ مجنون هم شد.
مژده رسان آمد و پیراهن را بر چشمانش قرار داد. در دل بعضیها میگویند اثر پیراهن است که بینایی را به او داد, من که میگویم اثر بوی یوسفش بود.
از خدا حقایقی میدانم و منتظر یوسفم هستم تا قالبِ تهیِ روحم را پر کند, تا بینایم کند, تا رنجهایم را تمام کند, تا..., بوی یوسفم را حس میکنم اگر مرا دیوانه نمیپنداربد...
پ.ن:
آه مرگ خونینِ من
عزیزِ من
کجایی
این صدای بندهی مستأصل خداست
چقدر مشتاقانه, منتظرت هستم...