کاش در اوج بلا قوت قلبم برسد
کاش دلسوخته زلزله بم برسد
مادرم گفت دعا کن که به مقصد برسد
صبر کن، صبر کمی، مانده که احمد برسد...
(احمد - حامد زمانی)
https://ble.ir/hamedzamany/4069576920102651402/1767107458292
کاش در اوج بلا قوت قلبم برسد
کاش دلسوخته زلزله بم برسد
مادرم گفت دعا کن که به مقصد برسد
صبر کن، صبر کمی، مانده که احمد برسد...
(احمد - حامد زمانی)
https://ble.ir/hamedzamany/4069576920102651402/1767107458292
﴿إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا﴾
هنگام ثمر دادنمان بود، خزان شد!
داشتم چند روز پیش به یکی توضیح میدادم که نزدیک قله دستشوییتون بگیره باخت میدید، قبول نمیکرد. مصداق آوردم که خودم پروپوزالهایی که ارسال کردم مجموعا 15 تا پروپوزال در کمتر از 5 ماه ارسال شد که هر کدوم یک پروژه ملی در ابعاد توسعه یک صنعت هست اما خورد به گیر و دار تصمیم دوستان و مسئولان مربوطه تا بشینند یه تصمیم بگیرند و با فاکتورهای تصمیمشون کاری که فقط از من و تیمی که میتونم جمع کنم بر میاد رو قرارداد کنند؛
لابی خواهم کرد؟ اصلا و ابدا
حاضرم تو چندتا از این موارد کوتاه بیام؟ خیر
اگر اون بندگان خدا عقلِتصمیمگیریشون نرسید، پیگیری میکنم و به بالادستیهاشون اعلام کنم که یه همچین چیزی هم وجود داشت و هست که اونها نفهمیدنش؟ احتمالا بله و تا اون موقع که به این تصمیم برسم اینطوری اعلام میکنم که این و متعلقاتش برای شما و هر مبلغ یا امکاناتی که از برکت و کرمتون هست رو بدید، من راضیم
پ.ن 0:
به قول یک بنده خدایی؛ سبز سپاه سرخ است، صورتی نیست!
پ.ن 1:
فرمودند:
«انشاءالله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همهی مردم ایران رواج بدهد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹»
انشاءالله بزنیم یه جوری به سلامتی که لیوانها خرد بشه...
پ.ن 2:
یه چیز دلی بخوام بگم این هست که حس میکنم ایران و کلا جبهه موسوم به انقلاب بعد از اون پویش سلام فرمانده وارد لِول امتحان بزرگی شدند؛ یعنی یه طوری بعد از اون خیلی کم پیش اومد که این جبههها و گروههای انقلابی هفتهای بدون امتحان و آسون رد کنند از تقریبا بعد از 1400 تا الان و احتمالا تا یه مدت بعدتر؛ نمیدونم شاید حرف دهنمون رو نمیدونستیم و یه چیزهایی تو اون سلام فرمانده های نسخه های مختلف گفتیم که نمیدونستیم واقعا این طوری میشه؛ حالا اینکه ما کم میاریم یا خدا میگه اکی راست گفتند یا مثلا ادب شدند و دیگه کسی تا وقتی به اون مرحله نرسیده از این حرف ها نمیزنه، ادامه داشته باشه
خلاصه که خیر باشه
پ.ن 3:
ما منطقیای مدیریت بحران کُن :)
پ.ن 4:
یه تجربه تو محیط کاری هست که شما تا زمانی که بهتون شرح شغلی و کار واگذار نشده، اگر در جایگاه مدیریت کسب و کار یا مدیریت اون بخش نیستید، نباید گردن بگیرید؛ وگرنه میشید رضا در محیط شغلی!
یعنی تو اسمت خورده فلان ولی در عمل پر شالت دهها کار دیگه انجام میدی که پروژه جمع بشه ولی میری مثلا تو یک شرکتی که ساختار داره و افراد از شما پروژه نمیخواند بلکه تسک میخواند، قشنگ تو پاچهتون میره و اذیت میشید
حالا یا شرکت این کاری که شما میکنید رو قدر میدونه یا واقعا رفته تو پاچهتون
تجربه مثلا شرکتی که سمت مصلا هست و روزهای فرد من به عنوان مدیر سیستم و روش میرم اونجا، اینطوری بود که مگه میشه یه بیزنس با قدمت چند ده سال یه نرمافزار مدیریت تسک یا مدیریت فرایند نداشته باشه؟ بعد خوردم به چالش اینکه مگه میشه بیزنس به این بزرگی و آیسیتی بودن یه لینوکسکار تو بدنه مدیریتیش نباشه که سرور لینوکس راه بندازه؟ بعدش رفتم به چالش مگه میشه ۲۰ نفر ادم تست نفوذ نرمافزار و پنتست بلد نباشند یه رمز روت لینوکس و نرمافزار رو بشکونند؟
همه چالشهای بالا شاید یک اتفاق معمول برای من باشه ولی اونجا چالش بود و جالب توجه که جواب همه، خیر بود، یعنی نداشتند و در کمال تعجب مدیرعامل و رییس هیئت مدیره که چرا ندارید و چرا نمیکنید، خودم همه رو انجام دادم (رفت تو پاچهم چون گردن نمیگرفتند که درست کنند)
امروز مثلا داشتم به یکی از لایه مدیریت توضیح میدادم که چهارشنبه رفتم و با فلان شرکت صحبت کردم و اینطوری شد و اونطوری شد، آخر صحبت گفت که چرا با من هماهنگ نکردی که من هم بیام؟ بعد من اینطوری بودم که جای دستت درد نکنه که خارج از تایم کاری و تعهدم به شرکت تو، رفتم یه جلسه در لایه بیزینس کلان رو برگزار کردم و نتیجه نسبتا مثبت گرفتم ولی تو اینطوری میگی
بعد از اون یه چند ساعت بعدترش پیش یکی دیگه از مدیرها رفتم و داشتم باهاش حرف میزدم که فلان شد و اینطوری و اونطوری و اگر تو دستورالعمل برای این کار نداری، من تو واحد خودم (برای تاکید، من مدیر بخش سیستم و روش هستم) این رو مینویسم و میدم به تو که ابلاغ کنی، اینجوری بود که حالا نیازی نیست بذار برم بپرسم که بزنیم و بنویسیم یا نه؛ من باز هم اینطوری بودم که مرد حساب تو 11 سال هست که اینجا مدیر هستی و هنوز میری اجازه میگیری؟
شاید باید من هم سوت زنان از کنار خیلی از چالش هایی که مثل آب خوردن حل کردنشون طول میکشه بگذرم و بذارم این چالش براشون بحران بشه؛ نمیدونم
ما منطقیای مدیریت بحران کُن!
مثال دیگه ش یه سرویسی هست که چند ده هزار دلار یه شرکتی با شرکت قبلی خانمم قرارداد بسته بود و بعد از 3 سال هنوز تیم چند نفره اون ها نتونستند بالا بیارند بعد من کدش و کل سامانه رو 2 روزه بالا آوردم؛ خانمم بعد از پرزنت و تحویل سامانه یه سرویس مشابه ای رو گفت که این هم میتونیم بالا بیاریم؟ گفتم احتمالا 3 روزه میشه بالا آورد که 2 روزش رو قبلا انجام دادیم (من فرایندی نگاه کردم و دیدم که ورک فلو سامانه قبلی با این یکی زیاد فرقی نمیکنه و همون قبلی رو میتونم با یه خرده تغییر به این جدیده تبدیل کنم)؛ قرار شد که خانمم بره در لایه مدیریت شرکت جدیدشون صحبت کنه که یه همچین چیزی رو برای شوآف براتون بالا میاریم ولی از اون طرف هوامون رو داشته باشید. حالا هنوز که این صحبت پیش نرفته ببینیم میشه یا نه
پ.ن 5: (یه خرده فنی)
تا زمانی که سیستمعامل انحصاری و یا اوپن سورس ندارید، اساسا اینکه اطمینان به این داشته باشید که شنود میشوید یا نمیشوید، چیز محالی هست!
حتی اخیرا به نظرم کامپایلر اختصاصی هم نداشته باشید، به گزاره پاراگراف بالا میشه اعتماد کامل نداشت (یعنی مشکل با سیستمعامل اختصاصی حل نخواهد شد) حالا از نظر فنی چرا همه چی بسته هست؟ با در نظر گرفتن دو گزاره بالا این اتفاق میافته که شبکه و دسترسی شما میتونه به عنوان یک نقطه برای اتصال نفر بعدی باشه و سیستمی که قرار بود از یک سری چیزها حفاظت کنه (که اولینش جلوگیری از تبدیل معترض به مجرم هست) به راحتی کولپس (فروپاشی) میکنه؛ فلذا ناراحت و عصبانی باشید ولی از اتفاقات عدم دسترسی کینه نداشته باشید، راه دیگه ای به ذهنشون نرسید؛ یعنی شاید شما تو خونه تون نشستید و هیچ کاری نمیکنید و صرفا میخواهید اخبار چک کنید ولی یه نفر تو خیابون داره ماشین آتیش میزنه، اینکه بتونند از نظر شبکه ارتباطی شما رو با اونی که پایین خیابون داره ماشین آتیش میزنه جدا کنند از نظر فنی به راحتی امکان پذیر نیست
(دارم ماله ج.ا رو میکشم؟ با افتخار بله
آیا حرفی که زدم از نظر فنی غلط هست و صرفا ماله کشی هست؟ خیر)
پ.ن 6:
یه فوت کوزه گری تو گزارش های اوسینتی و گزارش هایی که حاصل تجمیع چند ده تا گزارش در کنار هم، هست وجود داره؛ اون هم اینه که شما بتونید نحوه رفرنس دهی تو مطالب مختلف و همچنین لحن نوشتار افراد رو یکپارچه کنید تا به گزارش نهایی کارفرما برسید؛ یعنی مثلا یک گزارش باید تولید کنید که فلانی که تو یک کشور دیگه هست در یک بازه زمانی مشخص چه کارهایی انجام داده؛ می آیید این رو تقسیم میکنید به مثلا 5 تا گزارش که یکی بره در مورد فرهنگ های مختلف و مرتبط اون کشور یک سری گزارش تهیه کنه، یکی وقایع اون بازه زمانی رو بره ببینه، یکی در مورد افراد مرتبط تحقیق کنه و یکی شبکه های اجتماعی یارو رو بررسی کنه؛ در نهایت شما به عنوان بخش ستاد و تحویل دهنده گزارش هایی که بخش صف درست کردند باید بتونید این چند تا گزارش رو بهم وصله و پینه کنید و یک چیز تمیز و منطقی تحویل کارفرما بدید و این هم یک هنری هست که تو جایی که نیاز هست به خاطر ماهیت تقسیم کارها بین چند نفر و تولید گزارش های مختلف و... اگر تو بخش ستاد بوده باشید و کار صف هم کرده باشید باید یاد بگیرید یا تجربه کنید
پ.ن 7:
بین موبایل فروش/ دلال با مسئولی که بلد نیست با مردم حرف بزنه ولی میخواد کار درست حذف یارانه رانتی رو انجام بده، با افتخار از دومی حمایت میکنم
یعنی اساسا تبدیل بانک مرکزی به یک صرافی ملی کار بزرگ و خوب و تجربه شده ای هست که باید یکی بالاخره گردن میگرفت که بالاخره شد
"تراستیها تا دیروز اقتصاد ایران را گروگان گرفته بودند و امروز امنیت ایران را هدف گرفتهاند و بیش از ۱۰ میلیارد دلار از منابع ارزی ایران را بلوکه کردهاند. "
پ.ن 8:
روز یکشنبه ها در بخشی از حرم امام رضا ع منبر فضائل علوی برگزار میشه و ظاهرا قرار هست این همیشه تا همه وقت ادامه داشته باشه؛ ان شاءالله با دوام باشه
فیلم های این رو میتونید در کانال های مرتبط با آستان قدس و همچنین کانال های مرتبط با حامد کاشانی تحت عنوان منبر فضائل علوی در آستان رضوی دنبال کنید.
منبر فضائل علوی در آستان رضوی؛ جلسه اول | https://www.aparat.com/v/szd9to3
منبر فضائل علوی در آستان رضوی؛ جلسه دوم | https://www.aparat.com/v/ljhk678
این روزها بیشتر دعوت میشم که در مورد چیزها (things) تحلیل کنم یا حرف بزنم و یا اگر تو اون حوزه اطلاعی دارم، در حد چند ساعت تدریس کنم و یاد بدم؛ اگر تو این حالاتی که گفتم، نباشم معمولا ساکت هستم و یا دارم برای موضوعات و پرونده های مختلفی که تو ذهنم هست فکر میکنم و یا فکر مسائل مالی و بقیه موارد هست که داره تو ذهنم میگذره، واسه همین این چند ماه خیلی کم پیش اومد و میآد که مثل گذشته وقت کنم و روزمرگیهام رو بنویسم یا در مورد اتفاقات معمول و روزانه که تو وبلاگ مینوشتم یا با آدمها صحبت میکردم، صحبت کنم یا ذوقِ گفتن داشته باشم؛
غریق را چه سخن غیر دستوپا زدن است...
نشونه افسردگی هست؟ نه لزوما
از نشونه های بزرگ شدن و مسن شدن هست؟ شاید
در کل اگر وقت کنم، دارم یک آرشیوی از اکثر فعالیتها و چیزها (things) که مستقیم من در اون ها بودم یا به نوعی تخصصی در اون حوزه ها دارم، آرشیو درست میکنم و در ساده ترین قالب ممکن با اوبسیدن و با سایت ساز کوآرتز و در ریپو گیتهاب، این دو سایت رو مینویسم:
سیستوفیا در مورد مسائل سیستمی و اختصاصی در مورد سیستم و تحلیل و طراحی سیستمها هست
https://razeytoon.github.io/Zeyleada/
زیلیدا در مورد تجربههای شخصی و دانش انباشت شده
(از لیست نوشتههای جالبش:
پ.ن 1:
این پ.ن که مخفف پینوشت هست رو در یک سازمان با جمعیت 1000 نفر، در ایمیل های درون سازمانی راه انداختم؛ تجربه جالبی بود که باید به اکثر افراد توضیح میدادم چرا یک ایمیل باید پ.ن داشته باشه و پانوشت نداشته باشه
پ.ن 2:
تا حالا دیدید کسی چسب زخمو بعد از خوب شدن نگه داره؟
رضای حاضر در جلسات بیزینسی با رضای بقیه جاها یه سری فرق اساسی داره، مثلا امروز در یک جلسه ۷۰ دقیقهای من کلا ۱۵ دقیقه حرف زدم و خیلی غیر فنی شروع کردم در مورد اینکه یه سامانهای داره چیکار میکنه و این بیزینس حول چی سوار شده، صحبت میکردم (معماری این شرکتی که این سرویس رو بالا آورده با من هست)
اون طرف دو نفر بودند که اولی مدیر فاوای اون مجموعه بود و دومی مدیر HSE اون جا که بعدا با دعوت مدیر فاوا اومد تو جلسه؛ جلسه ما با مدیر فاوا بود و من از اول تارگت کرده بودم که از مدیر HSE پروژه بگیرم!
تو توضیحات و این داستانهایی که دادم آخر سری مدیر HSE برگشت گفت که یعنی در واقع شما مرده شور هستید و شاخص رو بهتون بدیم شما ماشین ترین میکنید؟
اون بنده خدایی که پیشم بود (حسین.م) و مدیر فاوا (به جز این دو تا ۲ نفر از بچههای تیم فنی هم بودند) داشتند میگفتند نه و این حرفها که من برگشتم گفتم بله دقیقا ما با میکروسرویسها مرده شوری هم میکنیم و مردهشور هم هستیم
حسین چشماش گرد که رضا داره چی میگه
ادامه دادم و یه چندتا ایدهی اون حوزهی کاریش رو گفتم و چشمهای اون مدیره حالا گرد شده بود که دقیقا این همه مدت کجا بودید تا مشکلات ما رو حل کنید؟ بیایید قرارداد ببندیم
خلاصه که شاید من یک ربع کلا تو جلسه حرف بزنم ولی حاصلش میشه ۳ تا قرارداد پروژه و یک دسترسی بشدت خفن که میتونه مهمترین مشکل اون تیم رو کامل حل کنه
پ.ن:
اگر حس میکنید در مواقع خاص مرده شور مشتری نیستید و بهتون برخورده، وارد فضای بیزینس نشید!
پ.ن ۲: شاید بپرسید مبلغ قرارداد و ابعاد اون مجموعه چقدر بوده که من حاضر شدم تیم و سرویس رو مرده شور خطاب کنم, قرارداد رو فعلا نبستیم و گذاشتیم برای بعد اما ابعاد اون مجموعه رو بخوام بگم، چند روز پیش یه قرارداد با مبلغ ۱۷ میلیارد دلار با یه جایی بستند
پ.ن۳:
من بعد جلسه زنگ زدم عذرخواهی خودم رو به حسین و تیم فنی ابلاغ کردم
چند روز پیش یک پیامی داشتم مبنی بر اینکه یک نشست نخبگانی قرار هست با شهردار تهران برگزار بشه و اگر میخواهید شرکت کنید، نام نویسی کنید؛ باورتون میشه یا نه، صرفا حضورم برای گرفتن عکس برای پروفایلم توسط سرویس های خبری بود و این وسط گفتم که این رو شرکت میکنم و پول این شرکت در جلسه رو هم از مجموعه هایی که باهاشون در ارتباط هستم، میگیرم؛ به احمد و یکی دیگه پیام دادم حاجی من دارم میرم اگر میخواهید چیزی رو ارائه بدم و براتون پروژه کنم، زودتر بهم خبر بدید!
بعد از این مسائل و داستانها، اومدم با یکی شون تفاهم کردم که موضوع رو بده و من فاکتور حضور در جلسه رو از اون بنده خدا بگیرم :)
دعوتنامه اختصاصی
فرهیخته گرامی
ثبت نام شما برای حضور در نشست گفتگوی نخبگان با شهردار تهران تائید گردید.
از اول جلسه یکی در میون افراد نخبه مملکت، ایده میداند «کوفت» + «هوش مصنوعی»
حالا من این وسط که هم مدل زبانی و هم تصویر و هم ده ها مورد از این مدل های هوش رو به صورت عمومی و اختصاصی فاین تیون کردم و یا ساختم و یا با سازمان هایی که باهاشون قرارداد داشتیم، پرزنت کردم، این وسط علامت تعجب بالا سرم ظاهر شد که این چرت و پرت ها نه هوش هست و نه هوشمندانه طراحی شدند یه طوری یعنی هوش مصنوعی جای الکترونیک رو گرفته؛ هر جا قبلا میگفتند راه حل الکترونیکی داره، الان میگند با هوش مصنوعی حلش میکنیم
پ.ن 1:
غرض از حضور که عکس بود، انجام شد و تصاویر در سطح نت موجود است؛ دلیلی نمیبینم عکسها رو اینجا بذارم!
پ.ن 2:
چرا از صحبت های زاکانی انتقادی نکردم؟
چون که اولا بهمون شام داد و ثانیا یک پک هدیه شامل دو قلم کالا بهمون داد که خب اقلام ارزشمندی بود و حق سکوت خودم رو دریافت کردم :)
آیا هر کی به من از این پک هدیه ها بده، به عنوان حق سکوت محسوبش میکنم و ازش انتقاد نمیکنم؟ باید بگم خیر
نان را اگر به قیمت دین و شرف دهند
خون جگر که هست... بگو نان نخواستیم
پ.ن 3:
یک متنی قرار هست بنویسم و منتشر کنم که به سبب نوشتن یکی از پروپوزال های طراحی و تحلیل سیستمی برام پیش اومده که حدودا در مورد این هست که چه طراحیای، طراجی اسلامی با چاشنی امداد الهی خواهد بود؛ یه جورایی میخوام توضیح بدم که طراحی یک انسان متأله هست که یک طرح درست از نظر چارچوب خدامحورانه رو میسازه یا نیاز هست یک بخشی رو به عنوان قراردادن پازل خدا در طرح، قرار بدیم؛ نتیجه گیری فعلا نداره ولی هر دو بخش رو تا حدودی با آیات و روایات، باز کردم؛ احتمالا بدرد خیلیها خواهد خورد؛ شاید در سایت شرکت منتشر کنم و اگر در اونجا منتشر کردم، خبرش رو اینجا خواهم گذاشت
پ.ن 4:
خیلیها تابستون رو از حافظهشون پاک کردند، برای همین از سوز زمستون شاکی هستند؛ برای ماهایی که زجر تابستون رو توی قلبمون نگه داشتیم، هر چی سردتر و تاریکتر، بهتر
(من فقط از فصلها، حرف نزدم)
وقتهایی که با قهوه روزه مستحبیم رو باز میکنم حس خیانت به ایرانی اسلامی بودن خودم دارم
این حس رو چند شب پیش که تو ماشین حامد زمانی پلی کرده بودم و داشتم رانندگی میکردم هم دارم
پ.ن 1:
البته قهوه اصلش مال خودمونه. ایران صفوی و عثمانی.
منتها چای اصلش مال انگلیس جهان خواره
پ.ن 2:
روی قبرم بنویسید:
فکان الدنیا لم تکن و کان الاخره لم تزل
آرامگاه کسی که بر حسین(ع) میگریست
از دیروز یه جایی مشغول به کار شدم که عنوان شغلی ش تقریبا همه توصیفاتِ شغلیِ بقیه از من، مدیر محصول، تو این دو سه سال اخیر بود ولی از اونجایی که عنوان شغلی من تو شرکت های مختلف معمولا طراح و تحلیلگر سیستم ها و روش ها و تحلیل گر کسب و کار بود، توی رزومه من با این عنوان چیزی نبود ولی کاری که باید اینجا انجام بدهم هم تقریبا مدل کارهایی که تو این 7 سالِ کاریم انجام دادم هست؛ حالا چرا من باهاش حال نمیکنم، چون اولا سنم برای شروع یک مسیر شغلی جدید زیادی بالا هست و حس پیر بودن برای یادگیری اصطلاحات این بچه های نسل جدید دارم، ثانیا از روی اجبار این مسیر رو رفتم چون درآمدش بیشتر بود و نه از روی مهارت یا علاقه، ثالثا با یکی از بچه های هم ورودی کارشناسی تو صنایع امیرکبیر همکار شدم که تو کل این 9 سال، در مجموع من با مرتضی 9 تا جمله به اندازه یک ربع ساعت، حرف نزدم و صفحه چت من و این بنده خدا کلا خالی هست.
چه میشه کرد، شاید بخشی از بزرگ شدن، همین تن دادن به این اجبارها باشه، بعضی وقت ها حس میکنم باید میرفتم و معلم میشدم که تایم های بعدازظهرم و تابستونم خالی باشه و در کنارش بتونم اون مسیرهای شغلی که دوست دارم رو با حفظ حداقل های درآمدی، ادامه بدم ولی باز در لحظه ی اکشن، میمونم و نمیرم سمتش؛ تو دو تا شرکت دیگه ای که به جز اینجا هستم، تازه داشتم به جاهاش لذت بخش ماجرا نزدیک میشدم؛ تو شرکت اولی که حدودا 7 سالی هست باهاشون در ارتباط هستم، بالاخره یک لاین هوش مصنوعی و Generative AI راه انداخته بودم و یه مدل تولید تصویر رو بالا آوردم و همچنین اون بخش آکادمی را استارتش رو زده بودم که تجاری ش کنم؛ تو شرکت دومی، تو این حدود 14 ماه محصول رو از هیچی به مرحله آماده تست و ارزیابی رسوندم و الان جایی بود که قرار بود بشینم یه گوشه و جشن تست اولیه رو بگیرم و به همه اون هایی که میگفتند نمیشه محصول سخت افزاری رو مدیریت نرم افزاری کرد، نیشخند بزنم
خیر باشه ان شاءالله
نزدیک دو ماه پیش برای کمتر از 24 ساعت باید حدود 150 میلیون تومان پول جور میکردم؛ یه آزمونی شد که ببینم تو این بازه زمانی که یه تعداد از آدمها و سازمانها و مجموعهها من رو میشناسند، اگر واقعا پول دست شون باشه، من رو به چه عددی میبینند؛ به قول گفتنی من آدمِ چند میلیونی تو ذهنشون هستم.
چند ماه پیش با یه بنده خدایی که مدیرعامل یه شرکتی بود حرف میزدم، در مورد اوضاع تصمیمگیرهای مملکت میگفت بعضیهاشون آدم میلیارد نیستند، در حد چند ده میلیون رو اداره کردند بعد یهو بهشون میگند بیا یه مسئولیت بگیر که چند همت (هزار میلیارد تومان) بودجه اینور و اونور میشه با تصمیمات شون؛ به ذهنم زد که ببینم من تو ذهنم بقیه چند میلیون/میلیاردی هستم.
خلاصهی این دو تا اتفاق این شد که به رفقا و مجموعههایی که حس میکردم احتمالا این عدد 150 میلیون براشون زیاد نباشه، پیام بدم و بهشون بگم در حد دوماه این پول رو قرض میخوام و این دو ماه برای این بود که وامی که قرار بود بگیرم، برسه و این پول رو بهشون برگردونم. از بین همهشون؛ یه مجموعه که تقریبا باهاشون زیاد آشنا نبودم ولی خب غریبه هم نبودم، قبول کرد که 100 میلیون قرض بده؛ تو راه مترو به مدیر اونجا پیام دادم که حاجی من 0 ریال با 100 میلیون تومان برام فرقی نداره، فیکس 150 میلیون نیاز دارم (نقل به مضمون هست!) خللاصه یه سری پیام رد و بدل شد و تهش گفت فردا به اون بنده خدا بگو 150 چک برات بکشه
دیگه چک رو کشید و من هم آخر وقت کاری بانک با مشغله های فراوان پول ها رو جابهجا کردم و اون پولی که باید واریز میشد، ریخته شد.
از اون تاریخ تا اول این ماه، اون وامی که باید جور میشد تا پول این بندگان خدا رو برگردونم جور نشد؛ در عوض اون پولی که قرض گرفته بودم یه چک از بابا گرفتم که اول این ماه رفتم و چک خودم رو جابهجا کردم و چک بابا رو بهش پس دادم.
اینطوری شد که با اولین برگه چکی که برای خودم بود، یک چک ۱۵۰ میلیونی و بدون پشتوانه کشیدم. به دوستها و رفیقها پیام دادم که حاجی قرض چند ماهه یا وام بلند مدت میتونید جور کنید برام، جویای قضیه شدند که داستان چیهکه ماجرا رو گفتم، یکیشون پرسید میخواهی چیکار کنی؟ در جواب گفتم زندون واسه مرده!
دیگه تقریبا مطمئن بودم که نیاز هست یک لیستی از کتابهایی که دوست دارم توی زندان بخونم آماده کنم که دوستم امین پیام داد، اون پولی که قرار بود به بابا بابت ماشین بدم رو میتونم یک ماهه تاخیر بندازم، بیا تو بیشتر لازم داری؛ بهش گفتم که فعلا دستت باشه اگر لازم شد ازت میگیرم.
طبق معمول از اونجایی که خیلی بندههای خوبی نیستیم و به جای توکل اول همه راهها رو امتحان میکنیم و اگر جواب نداد، تازه دست به دعا میشیم، من هم حس کردم که اگر نقطهای باشه که نیاز به دعا باشه، الان موقعش هست.
دیگه با دعا و نذر و قسم و...، یه تلاشی کردم. فردای اون شب در حال جستجوی چندبارهی نحوهی تامین مالی بودم که سایت وام رفاه دانشجویی رو نگاه انداختم و دیدم اون پولی که قرار بود بهمون حالا حالاها ندهند، زده واریز شد!
وضعیت اینطوری بود که مشکل شد دو تا؛ یعنی علاوه بر اینکه ۱۵۰ میلیون تومان باید جور میکردم، یه مبلغ ۲۰۰ میلیون تومانی هم زدند واریز شده در صورتی که واریز نشده و من از نظر بانک رفتم زیر بار ۳۵۰ میلیون قرض!
دیگه سعی کردم با وجود بالاترین سطح فشار روحی و استرس, خونسردی خودم رو حفظ کنم و نزدیکترین زمان بلیط برگشت به تهران رو بگیرم و برگردم و حضوری برم دنبال پولها؛ به طور قابل ملاحظهای از کارگر خدماتی و نگهبان شب تا کابینتسازی و... و شغلهای مرتبط با رشتهم به حدود ۷۵۰ جا، رزومهی کاری ارسال کردم که بتونم کارم رو زودتر جابهجا کنم و اگر مهلتی برای بازپرداخت دادند یا بازپرداخت اقساطی شد، برسم تا پول رو برگردونم.
روز اول که رفاه دانشجویی تو تعطیلات بود، روز دوم زنگ زدم و گفتند تا آخر هفته درست میکنیم این مشکل رو. حالا این درست میکنیم معلوم نبود میخواند پول رو واریز کنند یا ایراد سیستمی رو رفع کنند و دوباره لغو بزنند.
دیگه یک روز پر از استرس اینکه من قرار هست موجودیم مثبت ۵۰ میلیون تومان باشه یا منفی ۳۵۰ میلیون تومان رو گذروندم و در نهایت پول رو واریز کردند!
این مسئله برای nام ثابت کرد که هنوز ایمان و اعتقاد من نم داره و اول گزینههای دیگه رو امتحان میکنم و بعد دعا میکنم، مسئلهی بعدی هم این شد که لیست کتابهایی که باید تو زندون بخونم رو الان میدونم و مورد بعدی اینکه زندون واسه مرده و من مشکلی باهاش ندارم ʕ º ᴥ ºʔ
الحدید
لِّکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
ﺗﺎ ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺖ ، ﺗﺄﺳﻒ ﻧﺨﻮﺭﻳﺪ ، ﻭ ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﻄﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﻭ ﺩﻟﺨﻮﺵ ﻧﺸﻮﻳﺪ ، ﻭ ﺧﺪﺍ ﻫﻴﭻ ﮔﺮﺩﻧﻜﺶ ﺧﻮﺩﺳﺘﺎ ﺭﺍﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ .(٢٣)
پ.ن:
تولد امام هادی ع مبارکمون باشه.
مثل سال گذشته سال خمسی و تکلیف و اینجور داستانها با همون توضیحات سالهای گذشته با تاکید بر «مِنَّا», رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا هم مبارکمون باشه.
سال قمری عجیب و سنگینی از نظر مالی بود، ترنوول تقریبا 20 برابری داشتم تو حسابهام و در نهایت یک پنجم سربهسر ماهم، ثابت مونده (البته تقریبا) 🙄
موزیک ویدیو فیلم هناس - برداشتی از زندگی سرکار خانم شهره پیرانی و شهید هسته ای شهید داریوش رضایی نژاد و آرمیتا
هناس = نفس
پ.ن 0:
این هم یه کلیپی از شهید دانیال رضازاده و همسرشون هست و به نظرم پیدا کردن این کلیپ از خیلی جهات، برام معنادار هست
پ.ن 1:
هناس | حسین حقیقی
هنوز همون آدمم خودت بیا ببین
هنوزم عاشقم همین خودت بیا ببین
قرارمی هنوز بهارمی هنوز
ببین که هرچی دارم و ندارمی هنوز
چه باورت بشه چه باورت نشه
تو بیشتر از گذشته ها کنارمی هنوز
هنوز دست من تو دستای توئه
خود تویی ببین کی میگه رویای توئه
نفس بکش هوامو بیین که زنده موندم
ببین که جون گرفتم همین که از تو خوندم
نفس بکش تو دستم بذار هواتو داشته باشم
نفس بکش تو قلبم میخوام صداتو داشته باشم
از من گرفتنت اما تو بامنی
از دست نمیدمت حق گرفتنی
قول بده بیای بازم تو خواب من
بگی هناسمی بگم هناستم
من و نگاهی که مونده سمت آخرین نگاهت
منو شبای خستگی که موندن
واسه همیشه چشم به راهت
بگو که هستی بگو که پای عشقمون نشستی
بگو که چشم تو یه بارم به روی گریه های من نبستی
از من گرفتنت اما تو با منی
از دست نمیدمت حق گرفتنی
قول بده بیای بازم تو خواب من
بگی هناسمی، بگم هناستم
پ.ن 1.5:
دیشب تیزر چند دقیقه ای از دوره تحلیل سیستم رو به صورت رسمی از کانالهای خانه اندیشه ورزان پش کردند و از همون دیشب، سیلی از پیامها روانهی من شده که شما چراغ سبز رو به ما بده و ما متولی برگزاری دورههای بعد میشیم یا بیا و مالکیت فیلمهای این دوره رو ما بگیریم و هر درآمدی که اونها به تو میدند رو، ما بیشترش رو پرداخت میکنیم و...
این حجم از خواسته شدن، به صورت همزمان، عجیب بود
لینک فیلم دوره در بله:
https://ble.ir/khanahouse/526906138322421799/1683123868343
لینک فیلم دوره در تلگرام:
https://t.me/khane_andishevarzan/503
پ.ن 2:
از دیشب یک سردرد خاصی داشتم و امروز خیلی عجیب و بشدت سنگین و برای چندبار تو شرکت گریه کردم. گفتم یه کم از قرآنی که روی میزم هست، همینجوری صفحه باز کنم و یه کم بخونم و آروم بشم؛ با پس زمینه «سنصلی فی القدس» که داشت از لپ تاپم پخش میشد، صفحه 55 قرآن، اومد و بیشتر گریهم گرفت:

پ.ن 0:
اگه دنیا
به کامم بود
الان شاید
حرم بودم
همین ساعت
همین لحظه
الان باید
حرم بودم...
از چند ماه پیش درخواست مجوز خروج از کشور ثبت کردم و دانشگاهی که راضی نمیشد رو با انواع روشهای مختلفی که وجود داشت، راضی کردم که تایید کنند و وثیقهم هم گذاشتم و در نهایت پاسپورتم رو هم گرفتم و برای 20 اسفند تا 4 فروردین مجوز خروج از کشور به مقصد عراق رو گرفتم و از اون تایم هم یه سری کار و پروژه رو به صورت فشرده انجام دادم که پولهام رو به طور خاص و جداگونهای کنار بذارم تا هزینههای سفر جور بشه تا اگر شد دم عیدی با فافا نجف و کربلا باشیم و حتی جدای از این جمع کردنِ پول و... چند تا از بچهها خیلی اتفاقی و یهویی و بدون اینکه خبر داشته باشند به طور جداگونه کاروانهای مختلف هم پیشنهاد داده بودند؛ نمیدونم چطوریاست که هر بار همه چی رو جور میکنم به نجف و کربلا نمیرسم؛ لابد خیر و صلاح این بود و هست و کلا فضای باحالتری رو در نظر داشتند که خدا میخواست پیش همون امام رضا ع که فافا رو ازش خواستم باشم، نمیدونم شاید.
ما را ... تو هم گر نخواستی
در گوشمان بگو که بمیریم گوشهای...
پ.ن:
فاصلهها هرگز
مانعی برای دوست داشتن
برای عشق نیستند
درست!
اما اگر من اینجا گریه کنم
آیا در دور دستها
گونههای تو خیس خواهند شد؟
سیستوفیا آمادهی انتشار مطلب شد 🥳
فعلا تا موقعی که مطالبی که نوشتم رو وارد کنم، میتونید از صفحات مختلفِ اون و عکسهایی که داره و سر تیترهایی که هست، بازدید کنید
سیستوفیا محلی برای مشقنوشتههای
طراحی و تحلیل سیستمهای کلان پیچیده و متعارض در شرایط بحرانی