وَ اوست که باران را فرو میفرستد...
(چند ساعت پیش) مسجد گوهرشاد؛ بارش باران تابستانی...
پ.ن۰:
من مشهد نیستم و این عکس رو یه بنده خدایی فرستاد.
پ.ن۱:
تو هر شهر دنیا که بارون بیاد
خیابونی گم میشه تو بغض و درد
تو بارون مگه میشه عاشق نشد؟
تو بارون مگه میشه گریه نکرد؟…
پ.ن۲:
دیشب یه سری صحبت از جنسِ صحبتهای «رفیقِ صمیمی» که اون حرفها رو با هیچکسِ دیگهای نمیزنی با محمدحسین داشتم و دلم میخواد یه پستِ مفصل در مورد صحبتهایی که کردیم، بنویسم ولی فعلا وقت ندارم و باید برای دفاعِ نهاییِ سرمایهگذار و اختتامیهی روز سهشنبه برای استارتآپ ثنایاطب آماده بشم و فایلها رو درست کنم؛ از پنجشنبه هم نشستم و سایت رو یه کم ویرایش کردم و خوشگلتر شد و هنوز هم یه سری کارها مونده که باید انجام بدم.
شاید باورتون نشه ولی با این همه کاری که برای روز سهشنبه باید انجام بشه و پروژهی اندیشکده که حدود 10 روزی هست، اصلا بهش سر نزدم و مقالهی انگلیسی که زودتر باید تحویل میدادمش و...؛ بعدازظهری داشتم فکر میکردم و غصه میخوردم که روز سهشنبه بعد از دفاعمون و اعلام نتایج، با ذوق کی رو بغل کنم و برای رفعِ خستگی دقیقا باید با کی خیابون ولیعصر رو پیاده بریم و قهوه و شیرینی بخوریم و مسخره بازی و دیوونه بازی در بیاریم، حتی این چالش رو هم دارم که استرسی که روز سهشنبه دارم رو با کی میتونم به اشتراک بذارم و از نگاههای امیدوارانهی اون بنده خدا قوت قلب بگیرم و یا به استرسش بخندم و انرژی مثبت داشته باشم و...
حتی یه نفر که بهش قبل ارائه زنگ بزنم و برام آرزوی موفقیت کنه و انرژی مثبت بفرسته و اون فرد, مامان یا بابا یا... نباشه هم ندارم:|
پ.ن۳:
نوشته بود:
دوستت دارمهایت را بلند بگو
تو اگر نیاز به گفتن نداری
اما او سخت محتاج شنیدن است...
