شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

اینجا زیتون می نویسه از همه جا از همه چی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

وَ اوست که باران را فرو می‌فرستد...

شنبه, ۱۲ تیر ۱۴۰۰، ۰۵:۱۹ ب.ظ


(چند ساعت پیش) مسجد گوهرشاد؛ بارش باران تابستانی...


پ.ن۰:

من مشهد نیستم و این عکس رو یه بنده خدایی فرستاد.

پ.ن۱:

تو هر شهر دنیا که بارون بیاد 

خیابونی گم میشه تو بغض و درد 

تو بارون مگه میشه عاشق نشد؟ 

تو بارون مگه میشه گریه نکرد؟…


پ.ن۲:

دیشب یه سری صحبت از جنسِ صحبت‌های «رفیقِ صمیمی» که اون حرف‌ها رو با هیچکسِ دیگه‌ای نمیزنی با محمدحسین داشتم و دلم میخواد یه پستِ مفصل در مورد صحبت‌هایی که کردیم، بنویسم ولی فعلا وقت ندارم و باید برای دفاعِ نهاییِ سرمایه‌گذار و اختتامیه‌ی روز سه‌شنبه برای استارت‌آپ ثنایاطب آماده بشم و فایل‌ها رو درست کنم؛ از پنجشنبه هم نشستم و سایت رو یه کم ویرایش کردم و خوشگلتر شد و هنوز هم یه سری کارها مونده که باید انجام بدم.

شاید باورتون نشه ولی با این همه کاری که برای روز سه‌شنبه باید انجام بشه و پروژه‌ی اندیشکده که حدود 10 روزی هست، اصلا بهش سر نزدم و مقاله‌ی انگلیسی که زودتر باید تحویل میدادمش و...؛ بعدازظهری داشتم فکر میکردم و غصه میخوردم که روز سه‌شنبه بعد از دفاعمون و اعلام نتایج، با ذوق کی رو بغل کنم و برای رفعِ خستگی دقیقا باید با کی خیابون ولیعصر رو پیاده بریم و قهوه و شیرینی بخوریم و مسخره بازی و دیوونه بازی در بیاریم، حتی این چالش رو هم دارم که استرسی که روز سه‌شنبه دارم رو با کی میتونم به اشتراک بذارم و از نگاه‌های امیدوارانه‌ی اون بنده خدا قوت قلب بگیرم و یا به استرس‌ش بخندم و انرژی مثبت داشته باشم و...

حتی یه نفر که بهش قبل ارائه زنگ بزنم و برام آرزوی موفقیت کنه و انرژی مثبت بفرسته و اون فرد, مامان یا بابا یا... نباشه هم ندارم:|


پ.ن۳:

نوشته بود:

دوستت دارم‌هایت را بلند بگو

تو اگر نیاز به گفتن نداری

اما او سخت محتاج شنیدن است...

۰۰/۰۴/۱۲