لحظه‌های ناب زندگی :: شهر زیتونی

شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

اینجا زیتون می نویسه از همه جا از همه چی

بایگانی

قالب وبلاگ


قالب وبلاگ | ابزار صلوات شمار

لحظه‌های ناب زندگی

سه شنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۵۱ ب.ظ

اول دلم لک زده بود که بتوانم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه بروم.

بعد داشتم می‌مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم.

بعد آرزویم این بود که ازدواج کنم و بچه‌دار شوم.

بعد همیشه منتظر بودم که بچه‌هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول کار شوم.

بعد آرزو داشتم که بازنشسته شوم .

و حالا دارم می‌میرم که یک دفعه متوجه شدم :

« اصلاً یادم رفته بود زندگی کنم! »

شاد باشیم و احساس خوشبختی را به "اگر"هایمان موکول نکنیم، زیرا "اگر"ها پایان ناپذیرند !

باربارا دی آنجلس

📚 لحظه‌های ناب زندگی

۹۸/۰۷/۳۰
R_A Zeytun

توصیه

نظرات  (۲)

۳۰ مهر ۹۸ ، ۲۰:۱۵ محسن رحمانی

دادا متحول شدی؟ نظرات رو باز گذاشتی؟

پاسخ:
:|

 قند مکرره این متن ...عالی

پاسخ:
:)