شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

شهر زیتونی

اعوذ بالله من نفسی و لسانی و بصری و قلبی و الشّیطانِ العینِ الرّجیم

اینجا زیتون می نویسه از همه جا از همه چی

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۸۷ مطلب با موضوع «شعر و متن ادبی» ثبت شده است

تصنیف "مرا ببوس" با همه ی حواشی و افسانه ها و تایید و تکذیبی که پشتش هست و داستان هایی که میخوان این رو سیاسی جلوه بدند و اونایی که میخوان تاکید کنند که این سیاسی نیست!

به نظر من خیلی قشنگه

و اینکه من دوست دارم اون افسانه ای که این آهنگ رو سیاسی میکنه، رو باور کنم!

نقل به مضمون و با تحریفات خودم این داستان اینجوریه:

خلاصه ی داستان اینه که یه آقا پسری یه دختری رو میخواد، بعد یه سری اتفاق ها میافته و داستان کودتای 28مرداد و مبارزه با حکومت و اینا میشه که این دو تا یه مدتی از هم جدا میشند، بعد از یه سری داستان ها این پسر از طرف یه واسطه میفهمه که اسمش رفته تو لیست اعدامی ها و میخوان اینو امشب بگیرند و اعدامش کنند، این پسر هم فرار میکنه و وقتی میبینه راه چاره نداره، برای آخرین بار از روزهای آزادی و زندگیش میره دم در خونه ی اون دختری که دوستش داره و یه مدتی با هم دیگه تو کوچه ها میگردند و آخر سر این پسر اینو واسه دختری که دوستش داره میخونه و بعد از خوندن این تصنیف و شعر، مامورها میگیرنش و طرف اعدام میشه

(البته تا اون مرحله که میره دم در یه نقل قولی هست که میگه اینا با هم بیرون نمیرند و این پسره از همون دم پنجره اینو میخونه و بعدش مامورها میگیرندش)

اون بخش های سیاسی و این وداعی که انجام میشه به نظرم این آهنگ رو از همه ی آهنگهای عاشقانه و سیاسی(که البته ظاهرا خیلی تاکید میکنید اصلا سیاسی نبود و اینا همه افسانه هست) حتی آهنگ یاردبستانی من، جدا میکنه

متن آهنگ اینه:

مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان هم پیمان با قایقران ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها

به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها

شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می مانم، تا سر بگذاری بر سر من

دختر زیبا از برق نگاه تو، اشگ بی گناه تو، روشن گردد یک امشب من

ستاره مرد سپیده دم، به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم،میان پرنیان غنوده بود.

در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود.

بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم.

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن تر دارم… ها

مراببوس

این بوسه وداع

بوی خون می دهد

شاعر:حیدر رقابی

 

خواننده:حسن گلنراقی

 

 

 

پ.ن مهم

تو کامنت ها دیدم که دکتر نقشینه به فضای بیان اومدن و وبلاگ دارند و هورا😍

جهت اطلاع بگم که قراره مودب تر بشم(شما حساب کنید که از این مودب تر چی میشه!)😊

۰۱ آذر ۹۸ ، ۱۸:۱۲
R_A Zeytun

چه فرقی می‌کند....؟

صدای چکه کردن قطرات آب در سینک ظرفشویی یا صدای بارانِ پاییزی؟

وقتی معشوقه‌ای نباشد...

برای همراهیِ خیس انگیز این هوای دلبرانه...!

که پایش را بکوبد بر چاله هایی که پر آب شده اند

و تمام تن‌ات را خیسِ باران کند

کاملا که خیس شدی...

وقت بازگشت به خانه است

وقتِ تانگو رقصیدن

با موزیکِ نفس های پی در پی...

در اتاقِ تاریکی که پرده‌هایش کشیده شده

و بویِ عود بندِ افکارت را شٌل کرده!

ادغامِ خیسیِ عرقِ داغِ تَن با آبِ سردِ چاله هایِ خیابان!

چه بهانه شور انگیزی...

برهنگی ناشی از خیسیِ باران...

.

.

هوی...حواست کجاست؟

باران بند آمده!

بلند شو و شیر ظرفشویی را محکم ببند تا هدر نرود!

تا هدر نرود افکار تار عنکبوت بسته‌ات....!

آن موسیقی را هم خاموش کن

حیف این سکوتِ کلاسیک نیست....!؟

تراژدیِ شبهای سرد و تاریک...


#علی_سلطانی

۰۲ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۵
R_A Zeytun

من الان دلم کیک شکلاتى میخواد

الان میخواد؛ ندارم ولى! لواشک دارم ولى کیک شکلاتى ندارم

باید تا فردا که قنادى ها باز میکنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد

من فقط میدونم که الان دلم کیک شکلاتى میخواد و ندارم، پس قبول میکنم که ندارم

ولى خب دلم میخواد، اما ندارم

یه روز مامانم اومد خونه، کلا دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد؛ زنگ در رو زدن! هول شد از خوشحالی…گفت چشماتو ببند

چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در، در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن! چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکى، همونى که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود

حالا نمیدونم همون بود یا نه اما همونى بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم! خیلى جا خورده بودم

گفت چى میگى؟ گفتم چى میگم؟ میگم حالا؟ الان؟ واقعا حالا؟

بیشتر ادامه ندادم

پیانو رو آوردن گذاشتن اون جاى خالى تو خونه که مامان خالى کرده بود، من هم رفتم تو اتاقم… نمى خواستم بزنم تو پرش ولى هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من مى خوره! من که خیلى ساله از داشتنش دل کندم

ده سالى تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه ى عموم

یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود رفت فرانسه! اون جا با یه زن فرانسوى ازدواج کرد. منم که نمیخواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن

ته داستانم هم اینطورى تموم مى شد که یه روزى برمیگرده

بعد از هفت سال خیالبافى دیدم چاره اى ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم! شروع کردم به دل کندن… من هى دل کندم و هى خوابش رو دیدم که برگشته ، تا اینکه بلاخره واقعا دل کندم

چندسال بعدش تو فیسبوک پیدا کردیم همو


اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعا الان؟ من خیلى وقته که دل کندم

یه دوستى داشتم کاسه صبرش خیلى بزرگ بود


عاشق یه پسرى شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پى زندگیش و سایه مونده بود با حوضش


بعد چند سال بهش گفتم دل بکن


خودت مى دونى که پژمان برنمیگرده؛ گفت ولى من صبر مى کنم… هرکارى هم لازم باشه مى کنم

یک سال بعد رفت پیش یک دعانویس، شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج کرد؛ دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن

پیداش کردم، خیلى عصبانى بود


پرسیدم چى شده؟ گفت پژمان اونى نبود که من فکر مى کردم… گفتم اونى نبود که الان مى خواستى


پژمان اونى بود که تو اون روزا مى خواستى که باشه و وقتی نبود باید دل میکندی 

من الان دلم کیک شکلاتی میخواد

…الان میخواد ولی …


رخساره ابراهیم نژاد

۰۲ آبان ۹۸ ، ۱۳:۱۹
R_A Zeytun
آنزیم ها هم
جایگاهِ فعال دارند
یعنی با چیزی جز آن اصلِ کاری
جفت نمیشوند
جز آن را
نمیخواهند ...
حالا
تو هی از من بپرس :
چرا من؟!^_^

#مریم_قهرمانلو

{کاربر یک عدد دانشجوی مهندسی صنایع که داره رو پروژه ی کارشناسی که مربوط به داروسازی!! و مدل سازی ویروس و ... هست کار میکند}
۱۴ تیر ۹۸ ، ۲۱:۰۵
R_A Zeytun

 

مامانم بهت سلام می‌رسونه و میگه لپاتو به ما بده مربای آلبالو درست کنیم :)


۲۶ خرداد ۹۸ ، ۱۱:۱۷
R_A Zeytun

 

به سودای تو مشغولم

ز غوغای جهان فارغ....

۱۷ اسفند ۹۷ ، ۱۰:۱۰
R_A Zeytun

 من مثل نزار (قبانی) شاعر نیستم که بتوانم عاشقانه تولدت را تبریک بگویم!

۱۴ اسفند ۹۷ ، ۱۹:۳۰
R_A Zeytun

 

چشات مثله حکومت می مونه

نه عدل دارن

نه رحمت دارن

نه مساوات

...

۳۰ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۶
R_A Zeytun

 

به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟

یا که برگردم و باز از جلوت رد شم؟

۲۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۷
R_A Zeytun

 

" لربما فارس أحلامک لم یتعلم رکوب الخیل بعد! " 

 شاید سوارِ رؤیاهایت هنوز اسب سواری نیاموخته است!

۰۸ آذر ۹۷ ، ۲۰:۲۲
R_A Zeytun

اگر گفتند: بی تو، حال من خوب است، باور کن
شبیه خاطرات "هاشمی" از جنگ، هذیان است...
۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۲:۰۶
R_A Zeytun

 

بیا به نبودنمان خیانت کنیم و هم دیگر را ببینیم...

۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۸
R_A Zeytun

 

جهان نیازمند انقلابی‌ست که فرمانده‌اش یک زن باشد...

 

۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۴
R_A Zeytun

 

دوستت دارم به همان اندازه ای

که حکومت از ملت متنفره !..

۰۳ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۰
R_A Zeytun

 

تو زیبایی مانند ترانه‌ای ترکی که دوستش دارم اما نمی‌فهمم ...


۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۲
R_A Zeytun